دوست داشتن !
یادم رفته است ... نه .. نه .. از یادم نرفته .. نمی توانم کسی را دوست بدارم !
شاید هم .. شاید هم بلد نیستم !
نمـــــی دانـــم !
هه ! نفرین به این ذهن پریشان ! این آشفتـــــگی قربانی می دهد آخر !
قربانی اش منم یا عشق ؟؟
می تــــرســــم !
آخرین باری که کسی رو دوست داشتم ۳ سال پیش بود !
...
ویلیام فاکنر توی "خشم و هیاهو" اش می گوید : (بخش دوم و از زبان خود کونتین )
بدبختی آدمی وقتی نیست که پی ببرد هیچ چیز نمی تواند یاریش کند ( نه مذهب ، نه غرور و نه هیچ چیز دیگر ) ..
بدبختی آدمی وقتی است که پی ببرد به یاری نیاز ندارد!
....
و من می ترســــــم !
نه از قربانی شدن .. که از بی نیازی می ترســــــم !







